مقدمه: شهيد محمدحسن نظرنژاد يكي از مهمترين نيروهاي نظامي مشهد بود كه از ابتداي انقلاب مجاهدت را آغاز كرد و در جنگ تا حدود 100 درصد جانباز شد و بعد از جنگ هم ماموريتهاي خود را ادامه داد تا اينكه در سال 75 طي ماموريتي در غرب كشور از دنيا رفت. در ادامه چند فراز از كتاب "بابانظر" كه بيان كننده خاطرات آن شهيد از زبان خودش مي باشد، ذكر مي كنم.
ترسو بودن نيروهاي ارتشي:
در سراسر كتاب خاطرات بابانظر، ترسو و محافظه كار بودن نيروهاي ارتشي به چشم مي خورد. بنده در اين مورد قضاوتي نميكنم و فقط متن ذكر شده را بيان ميكنم. ضمنا" بيان اين خاطره به معناي محافظه كار بودن تمام ارتشيان نيست و اتفاقا" آنچه كه از دل خاطرات بيرون مي آيد اين است كه نيروهاي سطح پايين ارتش شجاع بوده اند و مشكل از سازمان ارتش و درجه داران آن بوده است.
صفحه 44 كتاب:
بابانظر به همراه عليزاده و عليمرداني و نيز يك سرگرد ارتشي كه 15 نيروي كلاه سبز تحت اختيار داشت،براي تصرف قله اي در نزديكي هاي بانه كردستان به بالاي آن رفته بودند. يك آن مي بينند كه 14-15 نفر از دموكراتهاي مسلح دارند از كوه بالا مي آيند. سرگرد ارتشي به نيروهايش دستور عقب نشيني و تيراندازي همزمان مي دهد. اما بابانظر و دو همراهش مي مانند و همه آن افراد را ميكشند و اين وسط فقط يك تير به دست عليزاده مي خورد.
درسي از شهيد چمران
صفحه 47:
دكتر چمران كنسروي را باز كرد. ديدم محتويات كنسرو كف كرده است. نميدانم تاريخش مال كي بود! خود دكتر ميخورد و به ما ميگفت: به به عجب خوشمزه است! يك لقمه برداشتم و ديدم اصلا" نميشود خورد. گفتم: دكتر! اين كه قابل خوردن نيست. گفت: هيچي نگو. تشويق كن بقيه هم بخورند كه گرسنه نمانند. گفتم:به بچه هاي ديگر هم داده ايد؟ گفت: من كه بخورم، آنها هم مي خورند. دكتر چمران كه خورد بقيه هم خجالت كشيدند و مجبور شدند بخورند.
اخراجي هاي مشهدي!
صفحه 121:
در داخل تشكيلات خودمان 8 نفر از بچه هاي شلوغ و جسور مشهد بودند كه خيلي اذيت مي كردند. از اين گروه هفت نفر شهيد شدند. آنها جلوي سنگرشان نوشته بودند: سنگر پلنگ ها! در ادامه كتاب چند مورد از خرابكاري هاي اين گروه بيان ميشود. مثلا" يكبار اين افراد در صف اول نماز جماعت ايستادند و وسط نماز سه تا هزارپا زير پاي امام جماعت ول كردند. ناگهان امام جماعت از جا پريد و نماز را شكست و عباي خود را انداخت. پس از اين ماجرا گروه پلنگها را تفكيك كرديم.
نهي از منكر نادرست
شهيد نظر نژاد چند بار در جنگ مجروح شد كه طي آنها يك گوش و يك چشم و قفسه سينه و پوسته نخاع و بسياري ديگر از اعضاي او آسيب ديد.)حدود ۱۶۰ تركش خورده بود( اين خاطره مربوط به بستري شدن ايشان طي دومين مجروحيتش مي باشد.
صفحه 173:
دختر خانم 18-19 ساله اي كه پرستار اتاق ما بود از من خاطره خوبي ندارد. چون يك روز ديدم در حالي كه بدن هم اتاقي من لخت بود، او محل جراحت را كه بالاي ران او بود، پانسمان ميكرد. من هم عصا را برداشتم و محكم به پشت او زدم و گفتم: خجالت نميكشي؟ مگر مرد كم است؟ بگو يك مرد بيايد و پانسمان كند. اين خانم برگشت و خنديد و گفت: مصطفي، به ايشان بگو من چكاره ام؟! مصطفي گفت: حاج آقا، ايشان همسر بنده هستند. خيلي ناراحت شدم و از خجالت زير ملافه رفتم. بعد كه آن خانم رفت، مصطفي گفت: حاج آقا اول تحقيق كن بعد تصميم بگير.
طبابت خارق العاده
اين خاطره مربوط به زماني است كه بابانظر بر اثر كش آمدن نخاع چند ماه روي تخت خوابيده بود و ديگر نميتوانست بلند شود و راه برود.
صفحه ۱۸۴:
دكتر ميگفت بايد راه بروم. اما من نمي توانستم. دخترم فاطمه را آوردند جلوي در اتاق. هنوز داخل نشده بود كه دكتر جلوي او را گرفت و دو تا سيلي به او زد.طاقت نياوردم. بدنم را با هر بدبختي از تخت به بيرون پرتاب كرده و به سمت دكتر حمله بردم. يقه اش را گرفتم و او را به ديوار كوبيدم. دكتر خنديد و گفت: تمام شد. من به هدفم رسيدم. شما موفق شديد راه برويد!